یک از خواب پریده - تاریخ: 1398/10/19 ساعت: 23:31
صبح ک بیدار شدم رفتم پخش گل واسه مراسم سالگرد ک انداختنس اخرهفتا گل های مورد علاقه اش رو خریدم با شمع هایی به رنگ مورد علاقه اش.رفتیم مراسم بقدری دلتنگ بودم و حالم بد شده بود ک وقتی اومدم خونه سردردم
فقط نوشتمک بتونم بخوابم - تاریخ: 1398/10/5 ساعت: 4:36
چه شب سختیه امشببی قرارم. تنها واژه ایک توصیفم میکنه.عین مرغ پرکنده شایدم سرکنده بی قرار و ناارومم.چرااینجوری شدم؟من چمه واقعا؟اتاق سرده اما من تنم گرمیگیرهاز کم خوابی سردرد گرفتم امانمیتونم بخوابم.ع
خسته و گیج - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 20:57
امروز با ندا ماجراها داشتمحرفاش انقدددددددر عجیب و شاخ درار بود ک هنوز بهش فک میکنم فقط میتونم بگم خدایا این ادمو مورد لطفت قرار بده از این حالت جنون دربیادبااستاد قرار گذاشتم که دوشنبه ۱۰ صبح ببینمش.
۵شنبه ای بااستاد - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 20:57
صدای من را از ترمینال میشنویدزنگ زدم به استادم میگم من اینهمه پیام دادم چراااا یه ری اکشن نداری؟میگه پیام؟شیب؟بام؟کی پیام دادی اصن؟خلاصه ک حسابی خودشو زد به اون راه.صبح پا شدم نهار درست کردم بعد لباس
سه شنبه ای ک گذشت - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 20:57
امروز با دوستام رفتیم خونه رسا. خوش گذشت . یه روز بارونی کنار دوستام.هنوز به نایت گارد عادت نکردم.دندونام صبح درد میکرد امیدوارم بهش عادت کنم.امروز الف رو از بلاک دراوردم و شماره اش رو از گوشیم پاک کر
ان شاالله خیره - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 20:57
خواب دیدم دندونام ریختن تو دستم. تموم دندونای فک پایینم شکسته شدنخواب زهرمارم شد .از خواب پریدم دیدم چقدر دندونام درد میونه.نایت گاردمو دراوردمو خوابیدم ...
چقدر دلتنگ خنده هاتم - تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 20:57
بعد از رفتنت تقویم منم عوض شدمثلا پنج شنبه شد همون روزی که اومدم دیدنت برات سیب رنده کردم تو انقدر ناتوان شده بودی ک نتونستی قاشق چای خوری و تا دهنت ببری و بجاش من بهت غذا دادمیا تولدم اون روزیه ک تو
۳ آذر من - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:56
این چند روز ک اینترنتا قطع بود تو نت گوشیم نوشتم ولی نمیدونم چرا پیست نمیشه اینجا روزهای سخت گذشته خدارو شکر .من ناراحت شدم از جداییم از الف ولی خب خیلی عمیق نیست چون هیچ وقت باهاش حالم خوب نبود همیشه
ولی رفیقه - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:56
از وقتی بیدارشم تا ده شب نشستم پای رسالهامیدوارم فردا به جاهای خوبش برسهامروز میخواستم برم سینما. سرمو بلند کردم دیدم ساعت ۷ رو هم رد کرده.سینمارو دیگه بیخیال شدم.بجاش یه قسمت مانکن رو دیدم.بشدت هم کم
۶ اذر - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:56
امروز تا ده و نیم شب نشستم پای رساله.فاز ۲ هم تموم شد .فاز ۳ و ۴ رو تااخر هفته تموم کنم میفرستمش واسه استاد.دو تابلیط کنسرت بانوان هم خریدم.یکی برای خودم یکی برای دوستم ح. کنسرت تهرانه. یه تیر و دو نش
واقعا چرا؟ - تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 16:56
یه چیز عجیبی اتفاق افتادهاونم اینه که دیشب بعد یک سال به وبلاگی که قدیما آبی برام مینوشت سر زدم . نه وبلاگ مشترکموم که الان پاک شده.اونی که تنهایی خودش برام مینوشت و همه چیزش عین وبلاگ اصلیمون بود. از
چرا اخه؟ - تاریخ: 1398/8/27 ساعت: 9:27
احساس میکنم دیشب رو اروم خوابیدم. عمیق خوابیدم. بی دغدغه خوابیدم.اما صبح چرا بااضطراب بیدار شدم؟با حال بد ؟با ناراحتی؟ با تپش قلب؟حالم بدتر شد وقتی گفتی سلام صبح بخیر روز خوبی داشته باشی. به همین کوتا
تلاشتو بکنی میشه - تاریخ: 1398/8/27 ساعت: 9:27
اون روزهای اول یه چیزی برام تعریف کردی از یه فیلمی ک الان هیچی ازش یادم نمیاد جز جمله ی اخرت.گفتی تو فیلم تو سکانس اخرش بازیگر گفت باید یجوری زندگی کنی ک بتونی اونی ک دوسش داری رو در عرض ۳۰ ثانیه رهاش
پوشه ام رو پیشش جا نمیذاشتم الان خوشحالتر بودم - تاریخ: 1398/8/27 ساعت: 9:27
رفتم و بااستادم حرف زدمخیلی خوب بود . امیدوارم هرچه زودتر کار به اتمام برسه . استاد گفت اصلاحاتو ک انجام بدی میتونیم بریم سراغ مقاله .حال و هوام عوض شد کمی احساس ارامش کردم و حس کردم روحم از فشار به اون زیادی خلاص شدهحالا سبکتر نفس میکشم.استادم میگه جمع کن برو یه دانشگاه اونور پذیرش بگیر حالا یا دکت...
سخت بود اما شد - تاریخ: 1398/8/27 ساعت: 9:27
صبح رفتم دوش گرفتمکتابمو تموم کردمنقد و بررسی کتاب رو خوندم یه ویدیو از نقدش دیدم بیخود و بی محتوا بود نصفه بستمش.شب شد به الف زنگ زدم.گرم و صمیمی سلام کردمگفتم ک دوست نداشتی تو تکست بگم خدانگهدار واس
چرا پس گریه نکردم؟ - تاریخ: 1398/8/27 ساعت: 9:27
درست مثل مادری ک بهش گفتن جنین توی شکمت مرده و باید سقطش کنیهمونجور دردناک بود اما همزمان احساس سبکی هم داشت .بچه ی مرده رو ک نمیشه نگه داشت میشه ؟ باید بندازیش باید سقطس کنیوگرنه عفونت میشه تو دلت گن
۲۵ فروردین - تاریخ: 1398/3/4 ساعت: 14:33
دقیقا ۷ دقیقه ی دیگه کلاس صبحم شروع میشه.نشستم تو دفتر اساتید هندزفری تو گوشمهشهاب مظفری داره میخونه گریه نمیکنم تو بخند تنها موندم برات تو بخند .دلمم یه لیوان چای تلخ میخواد اما چون چند سال تو ترک چ
سه ماه !!!! - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 1:52
اخرین باری که نوشتم شهریور بود . ینی بیش از سه ماه از اخرین نوشته من میگذره حقیقتش اینه که زمان داره با سرعت نور برای من میگذره و این از طرفی برام ازار دهنده است از طرفی هم خوشحال کننده . هر کدومم هم
خدایا دوتا داغ تو یه سال خیلی زیاده - تاریخ: 1397/11/30 ساعت: 1:52
شب یلدای امسال رو تو شرایطی برگزار کردیم که میدونستیم ممکنه این اخرین روز شاد ما باشه . امسال رو سنگ تموم گذاشتم و یه دیزاین زیبا برای سفره یلدایی انجام دادم . فال حافظ هم انقدر چیز داغونی بود که تا چ
خونه ی نو مبارک - تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 18:29
گفتن بهتون تسلیت میگیم . من و داداشام مات موندیم . تو حیاط بیمارستان مامان بود خاله ها بودن دایی بود نوه ها بودن اما مامان بزرگ دیگه زنده نبود . من و داداش بزرگه با گریه رفتیم تو اتاقش . داشتن دستگاهه

برچسب‌های مرتبط

من به معجزه عشق ایمان دارم | من به این معجزه ایمان دارم | من به یک معجزه می اندیشم | من به معجزه اعتقاد دارم | من به معجزه ایمان دارم | بگذرد ایام هجران نیز هم | بگذرد ايام هجران نيز هم | چون سرآمد دولت شبهای وصل بگذرد ایام هجران نیز هم | یه روز بارونی | قیمت یه روز بارونی چنده؟