خرید بک لینک

این چند روز ک اینترنتا قطع بود تو نت گوشیم نوشتم ولی نمیدونم چرا پیست نمیشه اینجا

روزهای سخت گذشته خدارو شکر .

من ناراحت شدم از جداییم از الف ولی خب خیلی عمیق نیست چون هیچ وقت باهاش حالم خوب نبود همیشه سعی کردم به زور بخودم بقبولونم ک خوبه حالم ولی نبود. باهمه اینها این تلخی ها هم فراموش میشه

چند روزی ن مهمانم بود حالا رفته تهران ازاونجام میره خونشون ک تولد بچه اش رو اونجا باشه و دوباره میاد پیشم.

کنار ن بودن خوبه .دوسش دارم.

دیشبم عروسیه دخترعموجان بود رفتم ارایشگاه ک شنیون موهامو اونجا انجام بدم . موهام دیگه رسیده تا کمرم .دو تا شاگردای ارایشگر همزمان داشتن موهامو سشوار میکردن .دو ساعت وقت برد تا کل موهام سشواربشه انقدر گفتن ماشالا چه پره ماشالا چه سنگینه و .... داشتم کلافه میشدم. چون عادت ندارم به سشوار کشیدن موهام اینهمه زیرسشواربودن کلافه ام کرد .داشتم تصور میکردم یه آدم اگر موهاش فر هم باشه اون بدبختا چقدر باید مایه بذارن برا سشوار موی مشتری؟

به ارایشگر گفتم لطفا یه جور درست کن ک پشت موهام باز باشه بخاطر مدل لباسم.کارش ک تموم شد هم گفتم مژه ای ک همراهمه رو بچسبونه دیگه خیلی دیر شده بود و من به سرعت نور رفتم خونه.

یه میکاپ لایت کردم و رفتم عروسی. ینی نگم که چشما چجوری رو من بود .فامیلا هی دونه دونه میگفتن ماشالا چقدر خوشگل شدی . زنعموی بابا ک جلو عروس گفت واااای دختر من تو چقدر نازی از همه اینایی ک اینجان تو خوشگلتری بخدا چقدر من دوست دارم. این زنعموی بابام کلا خیلی مهربونه.

اون زمان که من تو دبیرستان درس میدادم یه خانمی بود ماه مااااه ماااااااه دوست داشتنی. دوبارم ازمن برای پسرش خواستگاری کرد ولی اون موقع من نمیپسندیدم شرایط پسرشو.الان پسرش دکترا داره دیشب این همکارمم تو عروسی دعوت بود و دیدمش هی قربون صدقه ام رفت.خیلی خوشحال شدم دیدمش. از خدا ک پنهون نیست ازشما چه پنهون من عااااااشق مامانش بودم اصن مادرشوهر ایده الم بود. بیاید انرژی بفرستیم ایشالا دوباره بیاد خواستگاریم.ولی انگاری شنیدم پسرش ازدواج کرده شایدم نکرده یادم نیست ولی خدایااگه میخوای بهم مادرشوهر بدی یکی عین این همکار نازم بده .خیلی خوش اخلاق و خوش روست.

شب تا بیایم خونه و بخوابم شد دو صبح. صبحشم دانشگاه تدریس داشتم .تا ساعت ۵ ک خودمو به تختم برسونم در حال مردن بودم قشنگ. ازاونور دوستمم گفت میشا بیام ببینمت. گفتم بیا.میخواستم فردا رو تماما بذارم برا رساله ام وگرنه میگفتم فردا بیاد. قراربود ۷بیاد من شش و اندی بود ک بیهوش شدم و یکی دو دیقه قبل اینکه دوستم بیاد تلفنم زنگ خورد .اسم رو روی گوشی میدیدم ولی مغزم لود نمیکرد ک طرف دخترخالمه

دوست جان اومد و باهم کلی خوراکی خوردیم و الانم میخوام بخوابم

برچسب: نویسنده: یگانه مرادی تاريخ: شنبه 9 آذر 1398 ساعت: 16:56

صفحه بندی