خرید بک لینک

امروز با ندا ماجراها داشتم

حرفاش انقدددددددر عجیب و شاخ درار بود ک هنوز بهش فک میکنم فقط میتونم بگم خدایا این ادمو مورد لطفت قرار بده از این حالت جنون دربیاد

بااستاد قرار گذاشتم که دوشنبه ۱۰ صبح ببینمش. این ینی فردا بعد دانشگاه باید برم تهران دوباره

اسم تهران میاد خستگی میشینه رو تنم.

از آبی یه عروسک خرسی برام بیادگار مونده ک عروسک محبوب بچگیاش بود .جدا ک شدیم گفتم اون عروسک باید پیش بچه ی تو باشه نه پیش من.پسش بدم؟گفت نه !

اما دارم فک میکنم این سری ک اومدم تهران عروسکشو با یه کتابشو عطرشو بذارم تو یه جعبه بدم نگهبان شرکتشون که اونم بده به آبی.نمیدونم این کار درسته یا نه؟چرا خواست یادگاریشو نگه دارم؟همیشه ببینم دقم بده؟

امروز رفتم واسه دانشجوهام شیرینی تر خریدم برای روز دانشجو. کلی از دانشجوهامم دایرکت دادن و تشکر کردن از استوری تبریکم براشون.

طبق برنامه ام باید دو ساعت برا رساله کار کنم یه ساعت و نیمم یه فصل از یه کتابو بخونم .اما اسم تهران اومد انقدر بی انرژی شدم ک حال ندارم پاشم کارامو بکنم.

برچسب: نویسنده: یگانه مرادی تاريخ: سه شنبه 3 دی 1398 ساعت: 20:57

صفحه بندی