صدای من را از ترمینال میشنوید![]()
زنگ زدم به استادم میگم من اینهمه پیام دادم چراااا یه ری اکشن نداری؟میگه پیام؟شیب؟بام؟کی پیام دادی اصن؟
خلاصه ک حسابی خودشو زد به اون راه.
صبح پا شدم نهار درست کردم بعد لباسامو پوشیدم .۱۱ ونیم نهارم تموم شد ک استادم گفت میتونی ۱۲ دانشکده باشی؟![]()
ینی من اگه لباس پوشیده و اماده نبودم نمیرسیدم سر وقت .واقعا وات د فاز اشتاد.جت شخصی دارم مگه؟
ولی خب در هرصورت به سرعت نور خودمو رسوندم.
کارم ک تموم شد باهاش شد ۱ونیم.سریع رفتم خونه و وسایلو جمع کردم ک به دور همی فامیلیمون برسم.لباس قشنگامو ک میخواستم برا مهمونی بپوشم جا گذاشتم
هی حس میکردم یه چیزی جا گذاشتما . تو ترمینال بودم ک دیگه یادم اومد.
ماشین هنوز حرکت نکرده.
هنوز ماشین حرکت نکرده یه مسافر کم داره.ایا به موقع می رسم امشب؟![]()
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادی