خرید بک لینک
شب یلدای امسال رو تو شرایطی برگزار کردیم که میدونستیم ممکنه این اخرین روز شاد ما باشه . امسال رو سنگ تموم گذاشتم و یه دیزاین زیبا برای سفره یلدایی انجام دادم . فال حافظ هم انقدر چیز داغونی بود که تا چشمم بهش افتاد بستمش حتی نخواستم تا اخر بخونمش. یه چیز کاملا بی ربط به من بود.

دو روز بعد تو شرایطی که یه چشمم اشک بود یه چشمم خون دراز کشیده بودم که بخوابم . اما می ترسیدم . میترسیدم بخوابم و صبح با یه خبر بد بیدارم کنن . اما کار به اونجا نکشید. تا دراز کشیدم زنگ تلفن خبری که نباید میداد رو داد. خاله ی نازنینم به اسمونها پر کشید .

پرکشید و مارو دوباره داغدار کرد . خدایا انصافه ؟

خدا واسه هیچ بنده ای نیاره که بگه خدا عزیزترینمو دیگه ببر . خسته شد انقدر درد کشید. دو روز اخر نازنین ما در اغما بود . خوشحالم اخرین روزی که هوشیار بود به تنهایی باهاش وقت گذروندم. سه ساعت قبل فوتش هم کنارش بودم . اون روز میدونستم از دست دادنش هر لحظه ممکنه اتفاق بیافته واسه همین اون روز دوبار رفته بودم دیدنش. دومین بار که رفتم پیشش در گوشش اروم گفتم خاله جون رااااحت برو. بی دغدغه برو . نگران هیچی نباش. ما پیش بچه هات هستیم . مراقبشونیم . تو دل نگران نباشیا. راحت سفر کن .

وقتی خبر رو دادن رفتم بالای سرش. خدای من ... چی میدیدم؟ جسم نحیف و لاغرش روی تخت خوابش بود. خدایا این خاله ی جذاب و زیبای منه؟ اینی که رنگش خاکستری شده خاله ی منه؟ بود نازنین ما بود . همون شب چنان حالم بد شد که وسط گریه های همه بابا منو برد سرم بزنم اما نه اون شب با اونهمه ویتامین و ارامبخش حال من بهتر شد نه روزهای بعدش. انگار جانی از من رفته بود که دیگه برنمیگشت. هنوز بعد یک هفته همونجوریم. اشک نمیریزم . ینی نمیتونم که بریزم. دست به انکار نبودنش زدم. دلم نمیخواد کسی تسلیت بگه بهم دلم نمیخواد هی لفظ مرحومه مغفوره شادوران بانو فلان رو براش استفاده کنن. دوست نداشتم تو مجالسا باشم اما بخاطر مامانم و حال بدش مجبور بودم. دوست دارم فکر کنم هنوز تو خونشه هنوز مریضه.

خاله میشه دوباره بهم زنگ بزنی؟ میشه دوباره صداتو بشنوم خاله جونم؟ خاله نبودنت باورم نمیشه

برچسب: نویسنده: یگانه مرادی تاريخ: سه شنبه 30 بهمن 1397 ساعت: 1:52

صفحه بندی