امان از آبان
-
تاریخ: 1395/8/15 ساعت: 12:34
شبه و داریم بعد مدتهاااا لاک بازی میکنیم با هم اتاقی . بعد برای یه نقد کوچیک در مورد لاک زدن که بهش نه گفتم اشاره کردم که این رنگ و بزنی کل لاکتو خراب میکنه قهر کرد . در مقطع دکتری برام هضمه همچین رفتاری اصن. البته باز اولش نیست . از همون ترم قبل متوجه شده بودم که هر چیزی برخلاف میلش بگی باید قهرشو ...
میم هستم یک عدد خوش شانس
-
تاریخ: 1395/8/11 ساعت: 9:21
احساس میکنم مغزم قفل کرده تایپ متن ارایه تموم شد که ویندوز پرید، امیدوارم تا صبح سکته نکنم . اصن این حجم از خوش شانسی غیر قابل باوره. دوبار با دوتا سی دی ویندوز مختلف تلاش کردم نصبش کنم اما گویا سی دی رو نمیخوند دستگاه، تقریباً سردرد شدم از فکر و خیال درست نشدن لبتاب، حس میکنم پنج شنبه همین فرداست و...
باید تو تاریخ ثبتش کنن
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 15:37
ته تهش خودتی و خدا و تنهاییات
-
تاریخ: 1395/8/8 ساعت: 15:37
دیشب تقریبا تا صبح نخوابیدم . حالم بد بود. بد صبح بزور پاشدم رفتم دانشگاه . کلی درگیری آموزشی داریم سر یه استادی و این باعث شد من امروز در حد مرگ عصبی بشم . انقدر عصبی که حس میکردم دیگه کار به سکته قلبی نمیرسه یه سره سکته مغزی و شتاب به دیار باقی... هم کلاسیم میگفت وقتی داشتی با معاونت حرف میزدی دست...
بگذرد ایام هجران نیز هم
-
تاریخ: 1395/8/5 ساعت: 5:13
یه اتفاق عجیب !!! رمز همون همیشگی
یه روز بارونی
-
تاریخ: 1395/7/26 ساعت: 16:35
با اینکه میدونستی حالم خوب نبود اما بهم زنگ نزدی ینی زدی اما من در دسترس نبودم و مسیجش اومد فقط برام که تماس از دست رفته دارم ازت ولی اخه فقط یبار؟ من انتظارم زیاده یا توواقعا بی معرفتی؟ غروبی رفتم پیاده روی و دوتا لاک خوش رنگ هم برای خودم خریدم یه دونه سبز یه دونه آبی . واقعا دوست داشتنی بود رنگاش ...
زندگی در گذاره و با خستگیاش دوسش دارم
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 17:51
به تاریه 24 مهر اولین غذا کمکی برادرزاده جان رو درست کردم براش و به کمک مامانیش بهش دادیم . چه حس خوبیه بودن و داشتن یه نینی کوشولو تو خانواده. نمیدونم از کم خوابی روز بود یا بخاطر داروی سرماخوردگی که شب 11 نشده بیهوش شدم تا 8 صبح که با تلفن هم کلاسی جان بیدار شدم. دو سه روزی میشه تپش قلب امونمو بری...
چهارمین سال نبودنت
-
تاریخ: 1395/7/22 ساعت: 18:39
سالگرد رفتنت سه روز دیگه است اما خب امروز پنج شنبه بود و ماهم اومدیم پیشت باورم نمیشه که چند ساله که رفتی و نیستی! و این نبودنت چقدر توی ذوق میزنه ! هنوز دلم میخواد وقتی میرم خوابگاه قبلش بیام پیشت و تو بهم بگی وقتی رسیدی بهم خبر بده که نگرانت نشم بابابزرگ مهربونم خدا روحتو قرین آرامش قرار بده
انتقام دنیا رو از خودم گرفتم :(
-
تاریخ: 1395/7/15 ساعت: 7:03
رمز مثل همیشه !
امیدوارم بی ایمان نشم به معجزه ات
-
تاریخ: 1395/7/11 ساعت: 3:53
سعی میکنم انرژی مثبت بفرستم تا حوادث خوب بیاد سمتم اما خیلی خوشبین نیستم . این مهر با اتفاقات بد شروع شد و الان هم با اساتید وحشتناک داغون بی ادب و مشکلات خوابگاه داره ادامه پیدا میکنه . حجم کارها هم بشدت زیاده و فشار روانی بالاست . همین دو روز پیش بود هم اتاقیم حالش بد شد و تا پاسی از شب درگیر دکتر...
لیلی لیلی زندگی با تو قشنگه
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 14:03
خدا رو شکر که امتحان سوم هم تموم شد ولی خب نتیجه هیچ رضایت بخش نبود. یعنی انقدرررررر سوالات گنگ و نامفهوم بود و استادم حضور نداشت سر جلسه که نمیتونم بگم برگه رو عالی دادم یا افتضاح فعلا هیچ تحلیلی ازش ندارم. خیلی غصه خوردم که اینهمه زحمت در طول یک ترم کشیدم اما امتحان دوم و سوم خرابش کرد . امیدوارم ...
تا کی نمیدونم !
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 14:03
باید در مورد خودم و خودت و اون یه تصمیمی بگیرم . به اون که نمیشه چیزی گفت اما به تو میشه! بهت میگم یه مدت نیستم ! تعطیل سخت بود گفتنش اما قاطی حرفای روزمره دادمش به خورد جفتمون . تلخ بود . برای من بیشتر برای تو احتمالا کمتر! خیلی کمتر. ولی خب اماده ات کردم که تصمیممم چی میتونه باشه. فهمیدی اصن؟ چرا ...
من هنوزم میم پررنگم
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 14:03
این روزا بعد نماز دعاهام اینجوری شده که خدا تو از مشکلات من بزرگتری پس خودت اینو ثابت کن و نذار من نگران چیزی باشم . خدایا بازم نشون بده هنوز پشتمی . تو یه شرایط مبهمی گیر کردم که باید تصمیم گیری کنم . که هر تصمیمی بگیرم با زحمت ها و دردسرهای زیادی روبراهه و هر دوتاشم استرس زاست برام. منم سعی میکنم ...
این داستان : کتاااب میخوانیم
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 14:03
دوستان قدیمی رمز مطلب همون اسم وبلاگی قبلیمه به انگلیسی
مستر گرین متعجبمان میکند
-
تاریخ: 1395/6/25 ساعت: 14:03
رمز همون قبلیه !