خرید بک لینک
به تاریه 24 مهر اولین غذا کمکی برادرزاده جان رو درست کردم براش و به کمک مامانیش بهش دادیم . چه حس خوبیه بودن و داشتن یه نینی کوشولو تو خانواده. نمیدونم از کم خوابی روز بود یا بخاطر داروی سرماخوردگی که شب 11 نشده بیهوش شدم تا 8 صبح که با تلفن هم کلاسی جان بیدار شدم.

دو سه روزی میشه تپش قلب امونمو بریده و نمیدونم با این حال چه کنم ! البته میدونم باید چی استفاده کنم برای این وقتا اما وقت نشد برم داروخانه خدا کنه زودتر این پروسه درس و دانشگاه تموم بشه که فارغ از همه این استرس ها بشینم زندگی کنم و البته همه این روزها جزو زندگیه ولی خوب یه سری درگیری ها بین گروه ما و یکی از اساتید و دانشگاهه که واقعا بهم ریخته هممونو ! منو بیشتر چون نماینده گروهمون برای پیگیری نامه نگاریام همشم دارم حرص میخورم اگه نمیومدم خونه تا الان کار و تمومش کرده بودم.

بعد از ظهری برای کاهش این استرسا رفتم پیاده روی و یه لباس خاکستری روشن خوشگلم برای خودم خریدم و رفتم پیش دوست جان و خواهریش. برام کیک مورد علاقمو درست کرده بود و کلی با هم خوش خوشانمون شد اما برعکس همیشه فقط یه تیکه کوچیک کیک رو خوردم چون یکم تب و لرز دارم و اشتهام به غذا نیست .

حس میکنم انرژیم کف زمینه و خالیه خالی شده بدنم ! خب طفلی حق هم داره . من اصلا به خودم فرصت استراحت خصوصا از نظر روانی نمیدم و بی وقفه میذارمش تو محیط و شرایط پر تنش و استرس! چه میشه کرد واقعا؟

امروز دوست جان کلی از موهای جدیدم خوشش اومده بود و چه خوب که نگفت چه حیف که موهاتو کوتاه کردی !

از پیش دوست جان که اومدم و شام خوردم میخواستم برقا رو خاموش کنم و بخوابم که یهو یادم اومد به تو درخشان زیبا قول دادم که بنویسم . دوباره برقا رو روشن کردم و نشستم پای لبتاب.

یه توصیه : رادیو چهرازی رو از اینجا دانلود کنید و گوش بدید. خصوصا شبا قبل خواب که آدم ذهنش هزار جور درگیر میشه

در نوبتی دوباره دلت را مرور کن

از غم به هر بهانه ی ممکن عبور کن

گیرم تمام راه تو مسدود شد، بگرد

یک آسمان تازه و یک جاده جور کن

برچسب: نویسنده: یگانه مرادی تاريخ: يکشنبه 25 مهر 1395 ساعت: 17:51

صفحه بندی