خرید بک لینک
شبه و داریم بعد مدتهاااا لاک بازی میکنیم با هم اتاقی . بعد برای یه نقد کوچیک در مورد لاک زدن که بهش نه گفتم اشاره کردم که این رنگ و بزنی کل لاکتو خراب میکنه قهر کرد . در مقطع دکتری برام هضمه همچین رفتاری اصن. البته باز اولش نیست . از همون ترم قبل متوجه شده بودم که هر چیزی برخلاف میلش بگی باید قهرشو تحمل کنی . منم بی کوچکترین واکنشی همیشه صبر میکردم که قهرش تموم بشه البته من حرفم میزدم باهاش در حد سلام خداحافظ و یا دمنوش میخوری؟

اما این بار انقدر دلیل قهرش مسخره بود که منم مثل خودش بی هیچ کلامی سکوت کردم تا فردا برعکس همیشه حتی سلام و خداحافظی هم نکردم . صبحش آماده شدم برم برای ارائه .

استاد نمیدونست به چی گیر بده میگفت تو رفرنس دهی اسلایدات چرا بین ویرگول و کلمه فاصله گذاشتی ؟ آدمو خل میکنن قشنگ با این کاراشون . بعد ارایه رفتم خوابگاه تا کلاس بعدیم شروع میشه نهار بخورم . دوباره رفتم کلاس و تمام مدت هم تو اینستا مشغول فعالیت بودم از بس ارائه ی دوستمون بیخود بود . نمیدونم چرا اینا چجوری اینهمه جا مشاوره کاری میدن و تدریس میکنن . با چه بیانی اخخه ؟ چرا کسی اینا رو آبزرو نمیکنه ؟ اینا که ارایه کلاسیشون اینه وای به حال تدریسشون . خلاصه کلاس که تموم شد رفتم خوابگاه لبتابمو گذاشتم و رفتم یه کافه ی داخل شهر . از اونجا زنگ زدم به دکتر پ که داره میره دانشگاه منم سر راه برداره که گفت با دکتر ش هست و گوشیو داد به اون که آدرسو بگم . دوست نداشتم که اون بیاددنبالم ولی دیگه منو گذاشت توعمل انجام شده . کلا کار دکتر پ همینه تو راه هم همش میگفت خانم دکتر چرا انقدر ساکتی ؟ ساکت نباشم واقعا ؟ موقع حساب کردن تو کافه ، کافه چی وفتی داشتکارتمو پس میداد بهم گفت امروز خیلی خسته بنظر میرسید. البته روش نشد بگه خیلی ناراحت بنظر می رسید وگرنه قیافه ی من اصلا خسته نبود بلکه غمگینی بود که هر لحظه امکان داشت بزنه زیر گریه .

اومدن دنبالم که اون وقت شب تنها نزم دانشگاه . چون تا نه شب کلاس داریم و پرنده هم پر نمیزنه اون وقتی تو دانشگاهمون و سخت هم تاکسی پیدا میشه براش .

اولین جلسه ی کلامون با دکتر س بود همونی که یک ماه ونیم دوندگی کردم تا باهاش برامون درس بذارن و استاد قبلیو عوض کنن. اصن جوون دوباره گرفتم سر کلاسش . بهمونم خبر داد قراره مدیر گروهمون بشه دیگه کلاس رو هوا بود و دست و جیغ و سوت. این استاد فوق العاااااده است . منشش تدریسش علمش . ما اصلا نفهمیدم کی ساعت شد نه و ربع . فکر میکردیم الان دیگه حداقل شده هفت و نیم یا هشت . بعدشم با استاد قدم زنان رفتیم سمت خوابگاه . اخه استاد نمیدونست مهمانسراشون کجاست و با هم کمی در مورد رساله ام حرف زدیم و خواستم که قبول کنه استاد راهنمام باشه . امیدوارم که ظرفیتش برای من خالی بشه .

بعد که اومدم خوابگاه دیدم دوتا شالگردن رو تختمه خودش برام بافته بود. و هم اتاقیمم خوابه . این ینی یه جورایی آشتی کرده . و اینگونه بود که انگار نه انگار که قهر بودیم . مساله در سکوت و بی بحث مختومه شد .

پی نوشت : هر روز داره نفرتم ازت بیشتر میشه اما هر بار لبخندمو میبین . گول لبخندمو نخور و بدون ته دلم ازت متنفرم . من فقط منتظر روزی ام که بتونم این جسارتو پیدا کنم که اینو تو روت بگم . من هنوز جسارتشو پیدا نکردم .

پی نوشت دو : من از تو انتظار دیگه ای دارم

برام آرامش ابرای آبان باش

نمیخواد بهترین جغرافیا باشی

همین پس کوچه های تنگ تهران باش

پی نوشت سه : انقدر حرفای دیشبت دلگیرم کرد که به خواب پناه بردم . میفهمی پناه به خواب برای آدم بدخوابی مثل من ینی چی؟ کلاس صبحو پیچوندمو نرفتم و بجاش خوابیدم . و تصمیم گرفتم امروز رو دانشجو نباشم و فقط استراحت کنم و کتاب بخونم برای دل خودم .

برچسب: نویسنده: یگانه مرادی تاريخ: شنبه 15 آبان 1395 ساعت: 12:34

صفحه بندی