صبح بزور پاشدم رفتم دانشگاه . کلی درگیری آموزشی داریم سر یه استادی و این باعث شد من امروز در حد مرگ عصبی بشم . انقدر عصبی که حس میکردم دیگه کار به سکته قلبی نمیرسه یه سره سکته مغزی و شتاب به دیار باقی...
هم کلاسیم میگفت وقتی داشتی با معاونت حرف میزدی دستات میلرزید . هنوز قلبم درد میکنه . بعد خبر اونجا گل و بلبل تر شد که یه امنتی مهم باید برام آورده میشد اما اونی که باید می اورد علی رغتم چند بار سفارش و تاکیدم نیاوردش و من به قدری ناراحت و عصبانی شدم که بدون خداحافظی باهاش ترکش کردم و رفتم خوابگاه.
اومدم یه ذره استراحت کنم رو تختم که نفهمیدم کی خوابم برد که تلفنم زنگ خورد تقریبا با چشمای بسته داشتم جواب تلفنمو میدادم .
بیدار شدم هنوز پر از خشم و عصبانیت بودم . انقدر حال بدی بود که حتی نمیتونستم به اون دوست بی دقتم پیام بدم و بگم بی نهایت از دستت دلخورم .
خدایا کی این ترم تموم میشه من دیگه ریخت هیچ کدووووم از این هم کلاسیا رو نبینم واقعا ؟؟؟
امروز علی رغم تمام آرامشی که از خودم نشون میدادم و سعی میکردم تو خودم بریزم وقتی رسیدم خوابگاه از شدت عجز و ناتوانی زدم زیر گریه . قد چند دقیقه گریه ی آروم ! و بعد تمام . اندر ریختم تو خودم این چند مدته که دیگه گریه برام سخت شده
خدا خودش هممونو آروم کنه . فقط خودش
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادی