خرید بک لینک
گفتن بهتون تسلیت میگیم . من و داداشام مات موندیم . تو حیاط بیمارستان مامان بود خاله ها بودن دایی بود نوه ها بودن اما مامان بزرگ دیگه زنده نبود . من و داداش بزرگه با گریه رفتیم تو اتاقش . داشتن دستگاهها رو ازش جدا میکردن . داداش بزرگه خم شده بود رو صروتش و های های گریه میکرد حتی بیشتر از وقتی که بابابزرگ مرده بود . وقتی بوسیدمش هنوز یه ذره گرم بود. بمیرم براش که تمام صورتش و تنش کبود بود . سوار امبولانس کردنش بردنش سر وبلاگ خونه کلمه که صبح بشورنش و اماده اش کنن برای دفن کردن .

من و مامی و خاله و زندایی موندیم وبلاگ خونه کلمه مامان بزرگ . وبلاگ خونه کلمه ای که تاابد درش بسته شد به رومون . وبلاگ خونه کلمه ای که دیگه مادربزرگی درش رو برامون باز نمیکنه . اخ که دلم اتیش میگیره از ندیدنش پشت در وبلاگ خونه کلمه . اخ کخ جاش رو تختش خالیه و من فقط تونستم بالشتشو بغل کن بو کنم و اروم بشم کنار حس حضورش . تا چهارونیم صبح تمام خونه رو تمییز کردیم و گردگیری کردیم حیاطو براش شستیم که فردا وقتی میارنش خونه برای وداع همه چی ترو تمییز و مرتب باشه . اخه مامان بزرگ زن تمییز و مرتبی بود . بهم گفته بود میم اگه من یه روز مردم و صورتم مرتب نبود حتما ابروهامو بردار و بند کن خب ؟ من نامرتب نرم دیدن خدا . اخ بمیرم برات که نتونستم برا این وصیتت کاری کنم . ساعت 6 صبح هوا که روشن شد من رفتم خونه خودمون . بقیه موندن. هی راه رفتم هی راه رفتم هی بیقرار نشستم هی دوباره پاشدم تا ساعت شد 7 . من از شب قبل نخوابیده بودم . صبح باید میرفتم سر کار . اخرین جلسه دانشجوهام بود . باید سوالات امتحان ترم رو هم میدادم به اموزش . دیگه با آزانس زودتر از موعد رفتم دانشگاه سوالات رو دادم جزوه دانشجوهامم گذاشتم انتشاارت که خودشون بخونن . تواموزش که بودم یکی از پرسنل پرسید دیشبو نخوابیدی ؟ خسته بنظر میریسی گفتم اره نخوابیدم تا صبح گفت چرا؟ گفتم چون مادربزرگمو از دست دادم . گفت تسلیت میگم اما مسئول اموزش عین ..... زل زد تو چشام و حتی نگفت تسلیت میگم . فک کنننننن .

بعد رفتم عکاسی عکسی که از مامان بزرگ تو یه روز بهاری پرشکوفه گرفته بودمو بزرگ چاپش کردم برای مراسمها . از همونجا ازانس و رد کردم که بره و بقیه راهو داداش بزرگه اومد دنبالم با هم رفتیم دنبال کارهای بنر تسلیت و ...

بعد رفتیم ارامگاهی که مامان بزرگ رو اونجا شستن و کفن کردنش . نتونستم ینی نرسیدم قبل کفن کردنش ببینمش . چقدر داغ رو دلم موند . چقدررررر اخه؟ چرا همش رفتن و از دست دادن پدربزرگ و مادربزرگ برام با ندیدن و فراغ و حسرت تموم شده؟

بعدش امبولانس نازنینمونو اورد خونه ما هم همه رفتیم خونه اش . اخرین وداع رو کردیم . روشو باز کردن و اخرین بار بغلش کردم و بوسیدمش و تمام .

بردیمش همونجایی که خودش وصیت کرده بود خاکش کردیم .

بعد افطار هم مراسم داشتیم و 12ونیم شب به خاله گفتم خاله بریم سر خاک مامان بزرگ . امشب شب اول قبر مادربزرگمه . دلم اروم نمیگیره همینجوری اینجا بشینیم . هوا سرده خاک سرده مامان بزرگم سردش میشه اونجا تنگ و تاریکه میترسه . بیا براش روشنایی ببریم .

رفتیم پیشش . دور تا دور قبرشو شمع روشن کردم . باهاش حرف زدیم گفتیم همینجاییم . پیششیم تنهاش نذاشتیم . تو دلم گفتم مامان بزرگ درسته وقتی بیمارستان بودی نرسیدم بیام پیشت و همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد اما ببین نوه ی بی معرفتی نبودم . اومدم پیشت. براش قران خوندیم و برگشتیم خونه .

حالا دیگه اگه بخوام بهش سر بزنم باید بیام خونه ی جدیدش بهش سر بزنم

بابابزرگم همش میگفت من عروسیت میام وسط قر میدما . منم همیشه میخندیدم . وقتی بابابزرگم رفت و پر کشید به اسمون اینکه تو عروسیم نیست حسرت شد رو دلم . مامان بزرگم این یه سال اخر هر بار که منو میدید میگفت ینی من هستم عروسیتو ببینم ؟ منم میخندیدم و میگفتم معلومه که هستی ولی اینکه من عروسی کنم یه شرط داره ها باید پاشی برقصی برام . اونم با خوشحالی شروع میکرد به قر دادن مخصوص سن پیری . اینو میگفتم که یه ذره پاشه تحرک داشته باشه و روحیه اش شاد بشه . مامان بزرگ حالا که تو نیستی من به چه ذوقی عروسی بگیرم؟ به کی بگم پاشو برام برقص؟

اصن کی دوباره هممونو جمع کنه یه جا و برامون بهترین ابگوشتهای دنیا رو درست کنه ؟

دوست دارم اخرین تصویری که از تو دارم تصویر اون روزی باشه که سه هفته پیش اومدن شب پیشت خوابیدم و تو خوابت نمیبرد . همون شبی که من دیدم بی قراری اومدم رو تخت و بغلت کردم و موهاتو باز کردم و نوازشت کردم و تو اروم خوابت برد . چقدر ارامش چهره ی اون لحظه ات دلنشین بود مهربونم .

ببخشید اگه کم کاری کردم . میم خیلی غصه داره مادربزرگم. بیا به خوابم و خودت ارومم کن .

دیشب که مراسم سومین روز درگذشتت بود وقتی اومدم خونه یه پروانه دیدن رو دیوار خونمون. در فرهنک بومی ما میگن این نوع خاص از پروانه در واقع روح متوفی ای هست که فوت شده و میاد اهل منزل رو اروم کنه .

مامانی اومده بودی ما رو اروم کنی؟

برچسب: نویسنده: یگانه مرادی تاريخ: سه شنبه 29 آبان 1397 ساعت: 18:29

صفحه بندی