تموم شدی برام .
دکتر شین زنگ زد و با کلی عذرخواهی گفت ببخشید که دیر متوجه شدم و دوباره بعدش وسط کلی مشغله ای که داشت و کلافه و عصبی بود هم جویای حالم بود .
چیزی که برام خیلی عجیب بود این بود که تو اینستا خیلی از دوستان نزدیک من هم فقط پست رو لایک کردن و یه کلمه نگفتن تسلیت میگیم . جالبه نه ؟ اینا همونایی هستن که من وقتی عزیزانشون فوت میکردن حتی مراسماتشون رو هم شرکت میکردم وهم دردی میکردم .
از همشون حالم بهم میخوره که انقدر خوبی کردم براشون اما موقع غم من حتی یک کلمه ی کوتاه هم نگفتن برای هم دردی . رو دیوار کی یادگاری نوشته بودم؟
پی نوشت: چله ی یاسین گرفته بودم . درست در چهلمین روز مادربزرگ نازنینم پر زد و این شده اجابت خواسته ای که از خدا داشتم . ولی خدای خوبم من ازت چیز دیگه خواسته بودم
سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت
تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت
سوز دل بین که ز بس آتش اشکم دل شمع
دوش بر من ز سر مهر چو پروانه بسوخت
آشنایی نه غریب است که دلسوز من است
چون من از خویش برفتم دل بیگانه بسوخت
خرقه زهد مرا آب خرابات ببرد
خانه عقل مرا آتش میخانه بسوخت
چون پیاله دلم از توبه که کردم بشکست
همچو لاله جگرم بی می و خمخانه بسوخت
ماجرا کم کن و بازآ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به درآورد و به شکرانه بسوخت
ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادی