خرید بک لینک
یه طرحی اجرایی داشتم که نمونه اش تو ایران نبود و میخواستم تو هلدینگ خودمون اجراش کنم و بسازمش واسه همین با دکتر صحبت. کردم قرار شد سرمایه از من تیم از اون و اجراش کنیم . دکتر رییس هلدینگیه که من باهاشون همکاری میکنم .

تو تیم یه طراحی بود که سن بابای منو داشت هی از روز اول میگفت اگر کاری دارید بهم پیام بدید زنگ نزنید. حرفایی که میگم بین خودمون بمونه من دوست ندارم کسی بدونه حتی دکتر . هی من نگاش میکردم که این حرفا یعنی چی ؟ ولی اصلا تو باغ نبودم که حرفاش ینی چی ؟ تااینکه من گفتم یه هفته نمیام باید به کارای دانشگاهم برسم . گفت پس تکلیف من چیه که به هر روز دیدنتون عادت کردم . من خندیدم گفتم شما بزرگوارید ولی کار دارم و نمیتونم بیام . ینی بازم نفهمیده بودم که این ادم 1 منظوری داشته باشه با سن بابام . تااینکه کار طرح به اتمام رسید و فقط مثلا جوش یه قسمت کوچیک مونده بود یا رنگ کلی اش که دیدم همش گیر میده باید هر روز بیای کارگاه . دیگه اینجاها بود که حس کردم این ادم یه بی شرفیه که به چشم دیگه به من نگاه میکنه . من خودم تو کار اصلا نگاه جنسیتی ندارم و همه زن و مرد برام جنسیتی به نام انسان دارن و حد و مرزها خیلی برام مهمه . یکشنبه قرار بود کار تموم شده رو نشون من بده ک من پیام دادم من یک به بعد میام چون دانشجوهام امتحان دارن و باید سرجلسه باشم . پیام داد من امروز فقط برای دیدن شما اومده بودم اما..... چشم منتظرتون میمونم .

این پیامو نگه داشتم تا دکتر که از سفر اومد نشونش بدم .جلوی خودم دائم میگفت من تا حالا دختر به این سن و سال ندیدم انقدرر فعال باشه و حرف منو رو هوا بگیره که چی میگم . حتی شاگردای خودمم که فنی هستن مثل شما گیراییشون بالا نیست و دائم تو طراحی کار ازم نظر میپرسید و منم نظراتشو اصلاح میکردم اما میدیدم جلوی دکتر اسمی از من نمیبره و یه جوری نشون میده انگار همه کار و خودش داره میکنه از اولش قرار بود ساخت و تولید با اونها باشه بازاریابی و فروشش با من . اما گیر میده هر روز پاشو اینهمه راه بیا کارگاه مردک دیوانه بی وجدان

من ظهرها اصلا نمیخوابم اما دیروز انقدر خسته بودم که گفتم یه چرت کوتاه بزنم هنوز ده دقیقه نخوابیده بودم که گوشیم زنگ خورد . خودش بود زنگ زده بود یه اندازه از من بپرسه .چیزی که صدبار بهش گفته بودم . وتی گوشیم زنگ خورد روح از تنم پرید و تا غروب تپش قلب ولم نکرد. بعد که دید خوابم یه عذرخواهی هم نکرد گفت اع شما دارید استراحت میکنید؟ گفتید میخواید برید شرکت که . اگه دارید استراحت میکنید پاشید بیاید کارگاه . اندازه رو گفتم و قطع کردم

غروب انقدر عصبی بودم که پیام دادم به دکتر که هر وقت برگشت ایران باید در اسرع وقت ببینمش چون مشکلی پیش اومده تو کار.

دکتر هم گفت از مجموعه ی ما کسی اباعث ناراحتیتون شدن ؟ گفتم بله

گفت ای داد پس بذار بیام . بعدشم ویس داد که من پشتتم و ه راتفاقی بیافته من ازتو حمایت میکنم . ندیده نشنیده خیالت راحت باشه که من طرف تو هستم حالا هم با خیال راحت سفرت رو برو و اصلا هم اعصابتو خورد نکن

براش نگفتم مشکلی که ایجاد شده چیه اما فک میکنم خودش حدس زده که چی شده که این جوابا رو بهم داد .

فردا شب دارم میرم چند روزی سفر که یکم اب و هوام عوض شه .

دعا میکنم روزهای پایانی سال 96 به خوشی تموم بشه و طوری نشه که بیش از اینی که هست اوضاع بدتر بشه . من این بیزنسم رو دوست داشتم اما فکر میکنم بخاطر این مهندس بی شعور مجبورم کار رو کنار بذارم

تاريخ سه شنبه سوم بهمن ۱۳۹۶سـاعت 13:27 نويسنده میم پررنگ| |

برچسب: نویسنده: یگانه مرادی تاريخ: يکشنبه 15 بهمن 1396 ساعت: 0:10

صفحه بندی