یک قطره اشک میاد از چشمام . رسا نمیتونم ، بخ زدم رسا
با خودم بعدش حرف میزنم سعی میکنم منطقی با خودم روبرو بشم و از این روزهای تلخ دور شم . بهش پیام میدم فردا بریم سینما بعدشم شام بعدم بیایم تا صبح دورهم باشیم؟
میخنده میگه من عاشق این برنامه های یهوییتم . موقع شام از تو کیفش یه دفترچه در میاره . میگه میم این یه هدیه ی کوچیکه برای تو .
دفترچه رو باز میکنم صفحه ی دومش نوشته این دفترچه رو بهت هدیه میدم تا فقط از حس های خوبت توش بنویسی همون حس های ناب تکرار نشدنیت و زیر کلمه ی فقط دو تا خط پررنگ کشیده.
میخندم ، خوبه که هنوز به فکر همیم رسای عزیزم
دیروز اولین حس خوبم رو توش نوشتم : اتمام کتاب همسایه ها اثر احمد محمود که از خوندن کتاب بسیار طولانیش خیلی لذت بردم
امروز برای حس خوب چیکار کنم بنظرتون؟ شهرزاد ببینم و یکم به خودم استراحت بدم ؟ دارم فکر میکنم یه پیچ اینستا بزنم و تجاربی که در حین نوشتن رساله ام بدست میارم برای بقیه بنویسم شاید به درد چارتا دانشوی دیگه هم خورد بنظرتون فایده ای داره ؟؟؟
تاريخ یکشنبه بیست و دوم مرداد ۱۳۹۶سـاعت 15:49 نويسنده میم پررنگ| |