اون آقا هم با فاصله ی دومتری از لبتابم ایستاده بود و انگار اگه دست میزد به لبتابم بیماری غیر قابل علاجی میگرفت گفت اگه بهت گفتن هاردت سوخته حتما سوخته دیگه . هنوزم دلم میخواد برگردم و یکی بخوابونم زیر گوشش . مردک خونسرد بی تعهد
یه کارت بهم داد با اکراه گفت برو اینجا اطلاعاتتو بازیابی کنن برات.آقای خدمات کامپیوتری: 
من : 
بازم من : 
خلاصه که برام ویندوز هم ریخت و کاراشو اکی کرد و با خیال راحت فرستادم که برم . وقتی برگشتم خوابگاه از شدت فشاری که بهم وارد شده بود دستام میلرزید و حتی وقتی خوابیدمم با تپش قلب بیدار شدم .
درسته که تهش همه چی اکی شد . درسته که استادم بهم گفت اگه بخوای میتونی تاریخ ارائه ات رو عوض کنی . درسته که الان کارم تموم شده و آماده است اما ... اما دیروز بیش از هر وقت دیگه ای به این نتیجه رسیدم که تنهام . بیشتر از هر وقت دیگه ای به این نتیجه رسیدم که آدم وقت مشکلاش فقط خودشه و خودش . حتی یه نفر حتی یک نفررر هم نبود که بهم کمک کنه در حد گفتن یک جمله ی آروم باش حل میشه !
البته اون وقتی که با صدای لرزون زنگ زدم به استادم که همچین اتفاقی افتاده گفت خب ایرادی نداره بهت یه آدرس میدم برو اونجا برات درستش میکنن اگرم درست نشد بهم خبر بده کهیه فکر دیگه بکنیم . امشب هم دوباره پیام داد که اگر مشکلت حل نشد تاریخ ارائه ات روعوض کنیم هر وقت که بخوای . فقط استادم بود که یاد دانشجوش بود .همین 
بعد میگن چرا انقدر جدی و رسمی با همه برخورد میکنی؟ وقتی آدم یاد میگیره محکم باشه و فقط به خودش تکیه کنه ! دیگه حس و دلی نمیمونه که آدم یه ذره انعطاف نشون بده از خودش . چقدر میم این روزها رو دوست ندارم . چقدر این روزها رو دوست ندارم . چقدر این 95 تاریک و دوست ندارم 
برچسب:
نویسنده: یگانه مرادی